پرده پرنگار

رویاهایی برای همه و رویاهایی برای یک نفر

همین چند دقیقه پیش از خواب بیدار شدم. خواب میدیدم  همراه عده ای دیگر در یک اتوبوس در توری تفریحی  هستیم که "مایکل" راننده آن است. او در حالی که کودک بیماری با ماسک اکسیژنش را در آغوش داشت رانندگی میکرد و به شدت خسته بود. از ته اتوبوس جلو رفتم و پیشنهاد کردم که بگذارد من رانندگی کنم ، اما انگار قانون طوری بود که تنها مایکل مجوز تور و رانندگی را داشت. ته دلم خودم هم میدانستم که رانندگی در شب مه آلود و شلوغ - حتی قسمت هایی از جاده پرتگاه داشت – کار ِِ من نیست. مایکل خیلی خسته بود. طوری که کسی ناراحت نشود میگفت حاضر است همه چیزش را بدهد اما الان در تختش باشد.

 

امشب سالگشت اوست.

خوب بخوابی پادشاه مرده من.  

 

کمی بیشتر از این روزها: همه مردان پادشاه

 

چند سال پیش ، یک نفر که فکر میکرد من چیزی سرم میشود، برای یاد گرفتن ذن پیش من می آمد. ذن  را در هنر میتوان حس کرد، اما مسلما نگار گری و نقاشی ژاپن کهن واسطه خوبی برای ذن امروز نیست. باری، به او موزیک ویدئوی Cry مایکل  را دادم ، و گفتم سعی کند با آدم هایی که در آن دست در دست هم داده اند ارتباط برقرار کند و وقتی آنها دست هایشان را به هم میزنند او هم همینکار را بکند. راز موزیک ویدئوهای مایکل این بود. در بیشتر آنها او از آدم های زیادی استفاده میکرد که پیر و جوان و زشت و زیبا و بیمار و کودک و زن و مرد بودند ، اما همگی «دلنشین» بودند.

 ویدئوی Behind the Mask : Fan Made  را تازه دیدم . قبلا از فراخوان آن با خبر شده بودم. تصمیم گرفتم من هم ویدئویی برای آن بفرستم ، به لطف ترز لباس کامل بیلی جین را داشتم ، با دستکشی بهتر از خیلی از دستکش های خود مایکل. به نظرم رسید که چهار ماسک هارلکوئین را به هم بچسبانم ، جلوی کتابخانه ام که ضمنا قفسه هایی جدا برای کتاب ها و مجسمه ها و سی دی ها و بقیه خرده ریز های مایکلی دارد یک حرکتی بزنم و تمام. اما به نظرم رسید مگر میخواهم ویدئو کنفرانس علمی بدهم که جلو کتابخانه بایستم؟ بقیه در و دیوار های خالی اتاق را هم پوستر های مایکل (و جوکر) پر کرده بودند. اما اینکه تکراری میشد. لابد همه طرفدارها همه جای دنیا همینکار را میکردند.  تصمیم گرفتم سه  آیینه قدی سفارش بدهم (یکی برای زیر پا) و یک بوفه تمام شیشه ای هم برای چیدن آیتم های مایکلی تا استودیوی ! فیلمبرداری کامل باشد. بعد تصمیم گرفتم به دوستم احسانHBK زنگ بزنم که شکم مناسب تری! از من دارد و لباس ها بهتر به او می آید تا از او فیلم بگیریم. دلایلی آورد و استقبال نکرد. نفر بعدی یاسر بود که او هم نیامد. اشکی آخرین دوست پسرم! در این اطراف بود که اساسا لباس ها به تنش نمیرفت. به تدریج سرد شدم. باید نوآوری و انرژی زیادی میگذاشتم تا کارم شایسته کلیپ رسمی  مایکل  باشد و این انرژی مربوط به زمانی میشد که تنها وبلاگ های فارسی مایکل وبلاگ چایلدهود، آرتور و وبلاگ شهاب و من بود. دوران تین ایجری. سال ها گذشته و حالا من رویای کودکیم را به طرز دیگری دنبال کرده ام و  نامم به نوع دیگری به مایکل گره خورده است. کلیپ ساختن باشد برای دیگران.

 

ویدئوی Behind the Mask : Fan Made  را تازه دیدم. آدم های زیادی در آن بودند. اما فرقشان با آدم های کلیپ cry این بود که  اکثریت قریب به اتفاقشان «دلنشین» نبودند. از سر و روی یکی هرزگی میبارید و از دیگری عقده. گذشته از این ، یکی کنار کنتور خانه شان دست و پا میزد و دیگری در آشپزخانه سر میخورد.یکی  با اعتماد به نفس کامل جلوی کپه رختخواب هایشان شکلک در می آورد. یکی چنان زیرپوشش را درید و شکمش را بیرون انداخت که گمان نکنم هالک هوگن حالا حالا ها دست به جر دادن یقه اش بزند.یکی در پمپ بنزین ماشینش را میشست. خلاصه اینکه ویدئو افتضاح بود. به فکر های خودم در باره آینه ها و و بوفه شیشه ای و شکمم خندیدم.

البته چندین مورد کار عالی هم بود که میشد کل ویدئو را از روی آنها ساخت ، اما قضیه چیز دیگری بود. حتی تدوین این ویدئو هم مثل تدوین فیلم های عروسی اواخر دهه شصت و  اوایل دهه هفتاد خودمان بود. ساده و مختصر اینکه ویدئو طرفداران مایکل را عده ای  کور و کچل و گره گوری و کودن نشان میداد که با حداقل امکانات – خودکار بیک و کاغذ آچهار و مداد رنگی و کنتور و لوله گاز و دیوار ترک خورده– به او ادای احترام میکنند.  البته نقش کلیدی پوستر آلبوم جدید «مایکل» در گزینش  کلیپ ها فراموش نشود.

اگر هنوز به اینکه بنیاد مایکل خیانتکار است شک دارید ، لطفا سه چهار تا سجده رفع شک بکنید.

 اگر هم  تا به حال ویدئوی Fan Made   ندیده اید ، یک گوگلی برای ویدئوهایی که طرفداران جهان سومی و مستضعف باب مارلی ساخته اند بکنید.

گذشته از اینکه ویدئو در شأن شماعی زاده هم نبود ، اما کار دو نفر از طرفداران ایرانی که پرچم کشورمان را وارد این کلیپ کرده بودند قابل  تحسین بود.

 

اما شب گذشته داستان دیگری شروع شد: کانال4 برای مایکل ویژه برنامه دارد! چه عالی! در این برهوت مایکلی چقدر هم میچسبد. و اما آخر شب مستند Last Word از راه رسید. با توجه به نام آن حدس میزدیم که چیزهایی در باره پرونده موری باشد. اما مستند از موتاون و جکسن فایو شروع شد. همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ناگهان پیرمرد نارنجی پوش گفت : « بعله ... در بیلی جین کسی را میبینیم که حاضر نیست زیر بار مسئولیت بچه اش برود ... پارانویای مایکل از بیلی جین شروع شد و بعد ها به اسکریم و...  رسید»

پارانویا؟؟؟؟ بیلی جین؟؟؟ ربطش دادی به اسکریم و ترانه های معترض مایکل؟؟؟ از خیر خورده گناه های بعدی میگذرم و میرسم به اینجا که  نارنجیه گف که : « مایکل تصویر مسیحایی با لباس های سپید و بادی که در موهایش میپیچید ارائه داد ... طرفداران جوان تر(بخوانید بچه تر) علاقه مند شدند اما ماها که سنی ازمون گذشته بود فهمیدیم که اینکار سالم نیست. جرویس کاکر هم مساله اش همین بود.» آنها  سپس افزودند : « مایکل در اسکریم  هفت ملیون دلار خرج کرد و پای  خواهرش را که خیلی پرطرفدار بود را هم به میان کشید  تا یه جورایی از مخمصه در بیاد. این با اون انساندوستی مایکل در تناقض است. خب نصف این پول رو خرج ویدئو میکردی بقیه رو میدادی خیریه.» بزرگی گفته که : لطف مکرر، میشود حق مسلم. مایکل بیشتر از هر هنرمند دیگه ای خرج خیریه کرده و بیشتر از هر هنرمند دیگه ای هم خرج کلیپش میکنه. چرا؟ به قول بزرگی : چون که میتونه. بعد گفتن که :« در آلبوم دنجرس مایکل با آوردن رپ در ترانه هایی نظیر Jam اونها رو تاریخ مصرف دار کرد.» البت قبلش گفته بودن که« مایکل با تغییر رنگ پوستش ( حرفی از ویتیلیگو؟هیچی!) از سیاهان و ریشه اش دور میشد اما افروامریکن ها همچنان از او استقبال میکردن» خب، مایکل سیاهپوسته ، موسیقی سیاه رپ رو وارد کارش کرده ، به این میگی دور شدن از ریشه؟ ضمن اینکه هرکی یه کتاب فلسفه هنر خونده باشه میدونه ساب ژانر موسیقی ممکنه تاریخ مصرف داشته باشه و یه روز بمیره ، اما ژانر موسیقی که تاریخ مصرف نداره ! رپ و متال مدت هاس ژانر شدن و تاریخ مصرف ندارن . اصلا چطور وینسنت پرایس تو Thriller رپ میگه تاریخ مصرف نداره ، اما رپ Jam  داره؟ چون مایکل دنجرس حالا مستقل تر و آزادتر و خطرناک تر شده مگه نه؟    

  خلاصه کنم :  از این مستند سازان از اینکه فقط به آوردن اسم جرویس کاکر بسنده کردن و خود کاکر رو نیاوردن که نظر  کارشناسی بده تشکر میکنم. 4 هم که احتمالا فکر میکرد که داره لطف میکنه و این مستند رو نشون ملت میده . به  فندک های نسل جدید که بعد از دیدن رفتن مایکل از ماهواره از وجودش با خبر شدن و هنوز گوزن رو از شقایق تشخیص نمیدن،  و همچنین فن های قدیمی نام آشنا  که زرت و زرت از4 تشکر کرده بودن (من منتظر بودن فیس بوکشون پر از انتقاد باشه اما امروز زیر نویس برنامه پر از به به و چه چه شما ها بود) سلام میرسونم و میگم که اشک ها و هق هق ها و فین فین هاتون رو واسه خودتون نگه دارین . دلم میخواست چند روزی با جو جکسون دمخور میشدین، هم از اون عطر و ادکلنش بهتون میفروخت (ده تا میخریدین) هم با سگک کمربند به جونتون می افتاد ، هم کمکش میکردن مایکل رو بکشه. احتمالا دور اون سرنگ و پروپوفول کوفتی هم یه روبان و پاپیون و منگوله میزدین. چونکه احمقین. اون مستند علیه مایکل  و یه تصفیه حساب رسانه ای کامل بود و اکثریت قریب به اتفاق شما موضوع به این سادگی رو نفهمیدین. اونوقت واسم اخبار دادگاه رو هم دنبال و تفسیر میکنین. تکرار میکنم:  شما یه مشت جوگیر احمقین.  

 شاید ویدئوی Behind the Mask : Fan Made  حقیقت رو نشون میده.         

...



Refusing Death: A Neverland Story 1

  

 

پیترپن گفت: این بار یا هوک زنده می ماند یا من .

 

برای پرواز، سه چیز لازم است: باور، افکار شادمان و گَرد پری ها

 

ناخدا جیمز هوک این را میدانست. او از پن متنفر بود، پیترپن دست چپش را قطع کرده بود.

 

دو دشمن قدیمی ، کودک جاویدان ،پن، و وحشت نورلند ،هوک، ظاهرا برای  آخرین بار با هم میجنگیدند.

 

 هوک گفت: پس برای این است که هرگز سقوط نمیکنی ؟ چون هیچ فکر غمگینی نداری. زیر پایت را نگاه کن، پن. تمام دوستانت بزرگ میشوند و نورلند را ترک میکنند.

پیترپن گفت: من به کسی احتیاجی ندارم. من خود ِ نورلندم.

هوک گفت: پس وندی عزیزت چه؟ او هم بزرگ میشود. پشت پنجره اش میروی. اما پنجره او هم مانند پنجره مادرت قفل است. صدایش میزنی، اما صدایت را نمیشنود. او بزرگ شده است، و تو را از یاد برده است، و به جای تو شوهرش در اتاقش است.

 

پیترپن سقوط کرد. برای اولین بار اندوه و حسرت را درک کرده بود.

 

قبل از اینکه هوک آخرین ضربه را به پیترپن بزند، وندی کنارش آمد تا از او خداحافظی کند. وندی به او یک انگشتانه داد:  پیتر، مرا ببخش که بزرگ میشوم و تو را از یاد میبرم، اما این بوسه حقیقی من فقط و فقط از آن تو خواهد بود. صورت  پیترپن درخشید و دوباره در آسمان اوج گرفت. 

 

دو دشمن قدیمی ، کودک جاویدان ،پن، و وحشت نورلند ، هوک، برای آخرین بار با هم میجنگیدند.

 

هوک سقوط کرد. آخر او پیر و تنها و بدجنس بود. به کام تمساح  عظیم الجثه نورلند افتاد.

 

اما ناخدا جیمز هوک، در شکم تمساح ، در میان بخار و اسید ، از پذیرفتن مرگ امتناع کرد تا دوباره  در هیات شبحی به نورلند بازگردد. شاید هم مرگ او را پس زد.  بعضی ها لیاقتش را ندارند که راحت زندگی کنند، بعضی ها لیاقتش را ندارند که راحت بمیرند. و بعضی لیاقت هردو را ندارند.

 

پشت فرمان ماشینم نشسته ام  که کودک ده ساله ام  از صندلی عقب میگوید: «عمو،  تو هم شبیه پیترپن و هم شبیه هوکی.» پیتر پن را میدانستم. اما چرا هوک؟ «آخه موهای بلند و  سیبیل های نوک تیز داری.»  چرا  سبیل های نوک تیزم  را دوست دارم؟

 

دروازه های نورلند را به حراج گذاشته بودند.

 

...



The Undertaker: Last Man Standing

 

 

تمام کسانم مرده اند. تمام ایلم مرده اند. / ترز

این صحنه ها همگی دروغین بودند، اما مناسب حال آن زمان بودند./ رابرت گریوز 

بارها خواسته بودم که درباره ات بنویسم ، اما مثل بچه ای که از شغل پدرش در انشای مدرسه خجالت میکشد اینکار را نکرده بودم. اما این بار ، بعد از رجز خوانی ات برای "تریپل ایچ" در رسلمنیای آینده ؛ که چند روز دیگر است  ، وقتی جملاتی که حفظ کرده بودی را بلند بلند میگفتی ، وقتی به عبارت    We are of a dying breed  رسیدی ، چشمانت را دیدم که مات و بیروح و مبهوت به جمعیت نگاه میکند. دور خودت میچرخیدی و مات و بی احساس  اطرافت را میدیدی.   آن شهود لعنتی به سراغم آمده بود. رفتن تو را هم نزدیک میدیدم. رفتن  آخرین قهرمان زنده کودکیم.

آن همه سال بی اعنتایی ات به تشویق یا هو کردن تماشاچیان ، آن همه سال مردن و زنده به گور شدن و دوباره زنده شدن ،  از درد به خود پیچیدن و سلانه سلانه جلو رفتن و  مثل صخره ای مستقیم به جلو نگاه کردن... راستش از تو خیلی چیزها یاد گرفته ام مارک. تو یک چهره محبوب یا منفور نبودی. یک هیولای شکست ناپذیر بودی. مرد مرده ای که  از نیروهای سیاه قدرت میگیرد و "متفاوط" است. اما  در مسابقه بازنشستگی "شان مایکلز" بزرگ، وقتی خودت از شدت درد زانویت روی پا بند نبودی ، او را که افتاده بود بلند کردی و در آغوش کشیدی و من دیدم که  حتی چشم های تو هم تر شده است. آنجا گود زورخانه یا میدان خاکی پوریای ولی نبود. رینگ  مسموم کشتی/ سرگرمی کمپانی چانوری به نام مکمن بود. آن همه سال سابقه رفتار تاریک شاهزاده گورستان  در آن لحظه چه شد؟ حالا پیکسل تصویرت را میان مایکل و باب مارلی و ساموئل بکت روی کوله پشتی ام میزنم. بکت از  پا انداز یک روسپی چاقو خورد و بستری شد. احتمالا بر سر چند سکه بیشتر. تو اگر بودی کاری میکردی که آن روسپی دیگر روسپی نباشد. مگر آن  مرد هندی غول پیکر شیرین عقل ، کالی ، نبود که وقتی انگار فقط برای  استثمار شدن کمپانی آمد مضحکه ی همه شده بود؟  تو او را بهترین دوستت خواندی و در سایه هیبتت نگذاشتی کسی به او بخندد. کدام کشتی گیر حرفه ای دنیای مسموم کشتی کج دست حریف بازنده اش را به نشانه پیروزی بالا میبرد؟ مسابقه ات در سال دو هزار و سه با جف هاردی تازه به دوران رسیده را میگویم.

فینیشر مشهورت ، تومستون، باعث شد که چهره اهریمنی ات پر رنگ تر شود. اما بچه  ها و حتی آدم بزرگ ها انگار نمیتوانند ببینند که تومستون واقعی گردن حریف را میشکند ، و اینکه تو همیشه سر حریفت را چند سانتیمتر بالاتر از زانوهایت قرار میدهی و به هنگام کوباندن (سر) او به زمین، این زانو های توست که وزن هردوی شما را تحمل میکند و هر بار بیشتر آسیب میبند و رقبای بخیلت هم همیشه در مسابقه ها به زانو هایت لگد میزنند .  وقتی از رینگ کشتی به خانه میروی چه کسی منتظر توست؟ سارایی که با آن همه زحمت اسمش را از روی گلویت پاک کردی؟  

 

 

آخر میان زنده ها چه میکنی ، آخرین قهرمان مرده کودکی من؟

 

 

...



In Memory of Dame Elizabeth Taylor

 

Time that is intolerant
Of the brave and the innocent
And indifferent in a week
To a beautiful physique

 

زمانه طاقت تحمل

دلیران و بیگناهان را ندارد

و پس از یک هفته بی تفاوت است

به زیباروی از دست رفته.

 

Auden

...



The Joker Unlished

Heart of Darkness

Apocalypse Now

 

 

 The Horror...The Horror

...



تمام سوخته

.

 سبز میخواندی
در این خزان زرد
و دست هایت
سرد وگرم و کشیده و مهربان
حسرت هزار پرنده و
هزار فرشته بود
با بال هایشان !

و گیسویت،
که پناه خستگی ات بود
چه زیبا و آشفته رقصید
و باز فرو افتاد
در آن آخرین تندباد

پدر!
ماننده به خدا !*
از همان روز آخر
که ما به دنیا
قدم گذاشتیم
هرگز ،
هرگز کسی
چون تو پدر نبود.**

                                                                                         امیر

____________________________________________________________

مردی از جنس بلور و باور و باران به سکوت پیوست .. سیب سبز صدایش هنور سبزینه تمام باغچه هاست.

                                                                                        ترز

____________________________________________________________

عنوان برگرفته از این هایکوست : دیشب بودا به نیراوانا رفت ، به هیزمی می مانست که تمام سوخته باشد.

* میکائیل به معنای شبیه به خدا است.

**" Ever since I  was born , Daddy has been the Greatest father you coulid ever imagine . " Paris Jackson 

...



D

 

 

 

 

 

خون زندگی است ، و نجیب زاده ای به نام  الوکارد به نفرینی گرفتار بود که برای زنده ماندن باید زندگی آنان که فرودست تر از او در زندگی بودند را  می گرفت.انسان ها زندگی حیوانات را می خوردند و او زندگی انسان ها را می نوشید. اما انسان ها بر خلاف حیوانات هوشمند بودند ، بر او شوریدند و او به خاک و خاکستر مسخ شد.   پس از قرن ها دختری به جهان پا نهاد که باعث شد  قلب او در میان خاکستر بلرزد و بعد به تپش بیافتاد. کوشش او برای شکل گرفتن و رفتن به هیاتی انسانی ، جهان را به مرگ و تاریکی حاصل از نفرین او کشید. سر انجام ، زمانی فرارسید که او و معشوقه اش ، کسی که حاضر بود در تاریکی او سهیم باشد ، در بستر باشند. الوکارد ، خون سرخ معشوقه اش را نوشید و به شوری رسید که تا آن زمان  به جسم و تخیل  هیچ آفرینه ای  نرسیده بود. اما برای با هم بودن جاوید ،  معشوقه نیز میبایست که جرعه ای از خون سیاه الوکارد را بنوشد. اما خاطره هزاره درد الوکارد خون او را سیاه  کرده بود.نباید اجازه میداد عشفش در هزاره های  سیاه بعدی همنفس او باشد. معشوقه را به رنج از آغوش خود راند ، پرده ی پرنگار اتاق را پس زد و تن به آفتابی داد که او را میسوخت و خاکستر می کرد ، تا زمانی که دوباره روز رستاخیز ایزد نامیرای  در تکرار تاریکی فرا رسد.              

                                                                                                  امیر

...



The Legend of Three Little Birds

 

Three Little Birds

 

 

 

 

.

 

 

گفته اند شاه میداس در پی سیلنوس نیمه خدا می گشت تا از او سوالی بپرسد.

سرانجام هنگامی که دیدار رخ داد ، میداس از او پرسید که بهترین چیز برای

 انسان چیست. سیلنوس تا مدتی ساکت ماند تا آنکه بر اثر پافشاری میداس

 به او گفت " ای فانی فرزند فلاکت و تصادف ، چرا وادارم می کنی چیزی

 را به بگویم که نباید آنرا بشنوی؟ به راستی که بهترین چیز، دست نیافتنی

ترین چیز است : زاده نشدن ، نبودن و نابودگی. پس از آن بهترین چیز برای

 فانیان ، هرچه زودتر مردن است.

 

 

 

در فیلم "من اسطوره ام" به کارگردانی فرانسیس لارنس ، ویل اسمیت آخرین انسان بر روی زمینی است که یک ویروس همه انسان ها را به زامبی هایی آدمخوار تبدیل کرده است.  صحنه هایی از زندگی  ابسورد او در زمینی خالی شده از عاطفه ی انسانی و تلاش او برای یافتن "یه نفر دیگر ، هر کی خواد باشه- نقل از فیلم" تکان دهنده است. اما وقتی اسمیت در خانه است ترانه ی "سه پرنده کوچک" باب مارلی که مورد علاقه اوست  را از دستگاه  پخش صوت او می شنویم:

 

"امروز که از خواب پا شدم ، با لبخند آفتاب

صدای سه تا پرنده ی کوچیک جلو در خونه ام رو شنیدم

که نغمه های شیرین  ناب و درستی می خوندن

می گفتن : " این پیام من به توئه":

اصلا نگران نباش ، هیش نترس ، واسه اینکه همه ی همه چیز روبه راه میشه

  همه چیز روبه راه میشه..."

   

چه طور ممکن است در زمین آخر الزمان چیزی "روبه راه " بشود؟  وقتی ویل اسمیت در فیلم به قاب عکس دختر مرده اش اشاره می کند  می گوید : اسمش رو به احترام خواننده ای  "مارلی" گذاشتم که وقتی تیر خورد ، بعد از یکی دو روز روی صحنه رفت و گفت :" مگه آدمای بد الان دارن  استراحت می کنن که من خونه بخوابم؟" و سر انجام وقتی موسیقی "سرود آزادی" باب مارلی را در  پایان فیلم میشنویم ، مطمئن میشویم که فیلم ادای دین مختصری به باب مارلی است. کسی که لقب او "اسطوره " بود.

 

باب مارلی خواننده ای بود که فقر و بیماری و مرگ خود و اطرافیانش را تجربه کرد. او سخنان سیلنوس را وقتی گرسنه  در اتاق مخروبه دوستش می خوابید، هنگامی کشورش چاهک منطقه بود، شنید. اما باب مارلی" اسطوره" شد زیرا که اجازه داد وقتی میبینیم  در هاویه غرق میشویم نغمه سه پرنده کوچکش را بشنویم. او لحظه هایی به ما هدیه کرد که رنج (به معنای بودایی آن: دوکا) را از یاد ببریم.

یادمان نرود که او سمبل مبارزه و آزادیخواهی در جهان است ، ( هرچند Fight به سادگی می تواند Rat Race باشد.) اما او هرچه در قلب و ذهن دارد ، با  سادگی روستایی اش رو میکند که عشقش اشک نریزدNo Woman , No Cry . او کسی را فریب نمی دهد ، تنها گاهی سعی می کند سستی  پرده ی پرنگاری که بر هاویه کشیده شده را محکم کند ، که او ترس و تهیای هاویه را دیده است.  

 

Get up , Stand up

Stand up for your Right

Don’t give up the Fight

Cause I’m never giving up the Fight

.

.

.

.

 

 

                                                                                          امیر

...



Lo! to the vault

 

 

با رفتنش بود که یک بار دیگر جهان را تکان داد

This Is Itدر اکرانی کوتاه و محدود دویست و پنجاه ملیون دلار فروخت و تبدیل به  امیدی برای اسکار شد و ناگهان  همه  به یاد آوردند  که او به راستی  که  بوده است و احترامی به سال ها از اودریغ داشته شده بود به  نام بلندش بازگشت.

فرزندانش زیبا و با شهامت هستند و اطرافیانشان را مبهوت تربیت پدر میسازند.

یکی از چندلر ها خودکشی کرد و دیگری به دروغ هایش اعتراف نمود.

مادران و پدران کودکان مرده ای که او ماه های  آخر زندگیشان را در کنارشان  به  شادترین روزها تبدیل  کرده بود،   نهاد های رنگین پوستی که زیر سایه ی او پا گرفته اند،  و حتی کشیشانی که انجیلشان را با شهد  موسیقی او به خورد مردمشان میدهند ، همه به پا خاسته اند  و نتیجه  اینکه این روز ها هیچ حرف بدی درباره اش نمیشنویم.

 

اما اینها همه برای روزاست

 

 

 

   شب که میرسد

میدانم که دیگر هرگز آن سایه تاریک  از گوشه لبان شاهزاده پاریس محو نخواهد شد.

دیگرهرگز کودکان گمشده ی بیمار در آغوش لباس های شاهانه اش، با دستکش مروارید او در دستشان، دفن نخواهند شد.

و هرگز دروازه های  سرزمین هرگز به روی اهل رویا گشوده نخواهد شد.

 

مگر اخبار آخرین خدایگان را نشنیده اید؟

 

 

به پالودس رسیده ایم و پان بزرگ مرده است ..

 

                                                                                                    امیر

...



It was not Death

 

It was not Death, for I stood up

And all the dead lie down

It was not Night , For all the Bells

Put out their Tongues, for Noon

 

But, most, like Chaos-stopless-cool

Without a Chance, or Spar

Or even a Report of Land

To justify-despair

 

This is the way the world ends

This is the way the world ends

This is the way the world ends

Not with a bang but a whimper

 

My heart, have you no wisdom thus to despair

My love, my love, my love, why have you left me alone

 

 

مرگ نبود، چرا که بر پای ایستاده بودم

مگر نه آن است که مردگان بر زمین می آرمند؟

شب نبود، چرا که همه ی ناقوس ها

خبر از نیمروز میدادند.

 

بیشتر از هرچیز به هاویه میمانست-

سرد و بی امان .

بی هیچ بخت  تخته پاره ای

و نه حتی خط دوری از ساحل

تا یأس محض را سببی باشد.

 

پس اینگونه است که جهان پایان میگیرد

پس اینگونه است که جهان پایان میگیرد

پس اینگونه است که جهان پایان میگیرد

نه با بانگی بلند ، که با ناله ای کوتاه.

 

ای دل، تو مگر عقل نداری که چنین نومیدی؟

دلدارم،  دلدارم، دلدارم... تنهایم گذاشت

 

Emily Dickinson- T.S.Eliot- James Joyce

 

...



آی ناخدا‌‌ ، ناخدای من

 

.

 

  آی ناخدا، ناخدای من

  

در میان تمام کسانی که خواه ناخواه به ایشان استاد گفته ام ، به راستی در نظرم این عنوان تنها برازنده یک نفر بوده است. تنها کسی که به من نشان داد چگونه میتوان در محیطی غیر آکادمیک ، از زندگی آکادمیک لذت برد و اینکه برای به دست آوردن اقتداری با شکوه ، به نظامیگری نیازی نیست. از یاد نمیبرم روزی را که استاد، به محض ورود به کلاس ، پاره آجری (!) که از آن به عنوان پادری کلاس استفاده میشد را برداشت، روی تریبون استاد گذاشت و مدتی در سکوت به آن خیره ماند. همه ی ما از دوران پیش دبستانی ! چنان به حضور این قبیل سنگ و کلوخ ها (در کنار ترکیبی  از موکت و تخته صندوق میوه به عنوان تخته پاک کن!) در محیط آموزشی مان عادت کرده بودیم  که کاملا  از یاد برده بودیم به راستی جای آجر در کلاس دانشگاه نیست! آن روز استاد به ما آموخت که به از دست رفتن حقوقمان "عادت" نکنیم. از یاد نمیبرم هنگامی را که استاد به علت خمیازه ی بیجای یکی از دانشجویان برآشفته بود؛ و پس از عذر خواهی غلیظ آن دانشجو به خشم آمد که چرا برای خودتان احترام قائل نیستید،چرا اینهمه خود را خوار میدارید که با این و به راحتی عجز و لابه کنید...فراموش نمیکنم که در یکی دو ترم آخر دوره ی کارشناسی، هنگامی که به شدت برای ادامه تحصیل و انتخاب رشته ارشدم سست و مردد بودم، استاد به صورتی ناگهانی و بدون اینکه واقعا شایسته ی آن باشم،شروع به دادن نمره های عالی (همان بیست!) به من کرد و به این ترتیب نشانم داد که از نظر او ، ادامه راه من چیزی جز ادبیات انگلیسی نیست  ، و به نوعی با این کارش به من "رخصت" داد. رخصتی که به آن نیاز داشتم.  به راستی گمان نمیکنم که او کسی را از رهنمودی به دقت حساب شده برای ادامه زندگیش بی نصیب گذاشته باشد، که او در باره ی هریک از ما چنان نکات ریز و دقیقی را دریافته بود که شگفتزده مان میکرد. استاد وضعیت تک تک دانشجویانش را زیر ذره بین داشت،و از یاد نمیبرم که  اگر مدتی میگذشت و کم کاری ادامه دار کسی را احساس میکرد، به او یک قلم شکسته میداد.

 

در نظام آجر های سخت و بیشمار دیوار آموزش کشورمان ؛ دکتر مجید عامریان تجربه ی دم زدن پای پنجره ای پر از هوای تازه  را هدیه میدهد.

 

 

 And the wedding guests a sadder and wiser man

 

 

                                                  *********

 

 

و خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد

 

عشق میورزی تا تنها یک تن را از دیگران متمایز و متفاوت کنی؛ اما  به کسی که همگان او را متمایز و متفاوت میبینند چه  گونه عشقی میتوان داد ؟

 

و خوبی بانویی است که بسیار بزرگتر از زندگیست. به راستی در روزگار آدم هایی چنین کرخت و بی حس و احساس ، کسی که میتواند شاعر و نویسنده باشد، در کمال ناباوری درس حوزه خوانده و به عربی مسلط باشد، ویراستاری خبره به تمام زیر و بم های زبان پارسی باشد؛  از مسیحیت تا مارکسیسم را به یک اندازه تجربه کرده باشد ؛ انگلیسی و فیلمنامه نویسی بداند و مدت ها پیش از آنکه فمنیسم و یا عرفان شرق مد روز روشنفکری شوند به آنها پرداخته  باشد ، و در کنار همه ی اینها زیبا نیز باشد ، بی گمان میداس شاهی دیگر است که این بار انگشتانش اکسیر دیگری دارد ؛ و بی گمان این  سنگ فلاسفه چنان درخشان و تابان است که از  او برای من ناخدایی دیگر بسازد. کشتیبانی که حتی به هلندی سرگردانی مثل من نوید امن ساحل میدهد.  در کنار او مهم نیست که در قعر هاویه فرو رفته ای ، که هدیه او به تو اهریمن امید نیست ،  بلکه موهبت وجود و همراهی خودش است. در کنار او عصاره ی کیمیای  شورش آنتیگونه ، خشم و خروش مده آ ، معجزه و جادوی ژان آرک ، گیسوی پنهان گردآفرید و سادگی مقدس ترزمارتن ، گویی  در انتظار تروایی دیگر میجوشد...

 

در کنار  ترز، خدا وجود دارد.   

 

 

 And the wedding guest's a sadder and wiser man

 

 

                                                   *********

 

 

 

* به جای عنوان دو قسمت اصلی نوشته ام ،  قسمت هایی از شعر والت ویتمن و فروغ را آورده ام. شخصیت این دو شاعر با دو نفری که در باره شان نوشته ام همواره برایم تداعی داشته است.  معنای این قسمت ها را مجزا از کل شعر در نظر بگیرید.

 

                                                                                                امیر

...



قبیله‌ی گمشده

تمام کسانم مرده اند. تمام ایلم مرده اند. اسبان کهر خونین یال و تیر خورده می دوند. مویه می‌کنم و میان جمعیت می‌دوم. میان خیل کسانی که نمی‌شناسم. هرلحظه چنگالی به گیسویم می‌گیرد. فریاد می زنم و می دوم. همه جا می سوزد. همه چیز می سوزد. نگاه ها خیره است. میان خار و خاشاک گیر می کنم . پاهایم تاول زده اند . می دوم و می گریم. خدایا دستشان را از من دور بدار! در حفره ای که ناگاه یافته ام پنهان می شوم. صدای نفسهای هراس خورده خود را می شنوم. زخمی و گیسو بریده و سوخته برای لحظه ای فقط لحظه ای آرام می شوم. ترسیده ام. منتظرم. خواهد آمد . خواهد آمد. تنهایم نخواهد گذاشت...

جز فریاد وحشیانه چیزی نمی شنوم. نفسهایم هنوز در درد و خون بالا می آیند. کجایی؟ کجایی؟

ناگاه قهقهه ای می شنوم. دستی به گیسویم چنگ می زند و از حفره بیرونم می کشد. آه! آنقدر نیامدی تا گیسویم به چنگ نامردم افتاد؟ همه وجودم عربده ای هولناک می شود. بی آنکه هیچ امیدی داشته باشم فریادی به بلندی تمام کوههای سرزمینم از درونم بیرون می زند:

  کجایی خورشییییییییییییییییییییییید؟؟؟؟!!!!

 

 در انبوه جمعیت وسط خیابان به هوش آمده ام و هرکس چیزی می پرسد . کتابها و وسایلم از کوله پشتی ام به بیرون ریخته اند . لباسهایم خاکی است .  دهانم خونین است .زانویم زخم شده است و میان حیرت آنها و گریه خودم سرگردانم.........

 خورشید غروب کرده است.

 

...



حتی رویاهای کوچک؟

با چشمهای  بزرگش روی مهتابی نشسته است. می گویم:« دیگه نباید با هم بیرون بریم.»

چیزی نمی‌گوید. چیزی نمی‌گوید و دوستش دارم. او تنها پنجره رو به کودکی من بود.

می گویم:«مامور انتظامات گفت که شما حق ندارید با هم بیرون بیاید ... »

چیزی نمی گوید. فقط چشمهای درشتش رو به من باز است. ما هیچوقت هیچ حقی نداشته‌ایم. چه کسی این را می‌فهمد که ما هرگز حق زیستن، حق شادبودن، حق خندیدن نداشته‌ایم؟

می‌گویم:« همیشه حسرت همراهی با تو رو داشتم. حسرت سفر کردن با تو به تمام دنیا ...»

چیزی نمی‌گوید. با تمام تنش ،که دو چشم بزرگ است، مثل من در تاریکی است. دستهایم را رو به کوچه، رو به ستمی که کوچه را لبریز کرده‌است دراز می کنم.

«از مهتابی به کوچه‌ی تاریک خم می‌شوم»* تاریکی غلیظ و چسبنده به صورتم می‌خورد. کسی درون من مانند گرگی تیرخورده نعره می‌زند. دلم می‌خواهد از نعره‌ام کاردی بسازم و تاریکی متعفن غلیظ را ببرم، پاره کنم و از درونش راه به نور ببرم.

می‌گویم:«چرا؟ چرا؟ چرا؟» او هم جوابی ندارد.

چرا حق ندارم با تو بیرون بروم؟ چرا حق ندارم کودکی‌ام را با تو نگاه دارم؟ چرا حق ندارم همراه تو باشم؟ گنج کودکی من! بهانه‌ی خندیدن من! دوچرخه‌ی تنها مانده‌ی من!

 

 

پی نوشت: تمام مطالبی که اینجا می نویسم و به نظر می آید که داستانک باشند به تمامی خاطرات و تجارب شخصی من هستند. شاید باورکردنش سخت باشد اما باور کنید که هیچکدام نه داستان هستند و نه چیزی شبیه به آن! تمام آنها خاطرات یا تجارب شخصی (تجارب معمول یا غیرمعمول) هستند. مثل همین مطلب که دقیقا اتفاقی است که ماه قبل برای من افتاد و زمانی که نیمه شب با دوچرخه کوچکم توی شهرک محل سکونتم رکاب می زدم، مامور انتظامات تذکر اکید داد که زنان حق دوچرخه سواری حتی در نیمه شب و حتی در پایین بلوک خود را ندارند!

 

* از شاملوست

...



فال بد!

یکیشان دارد پیلی پیلی می خورد، ماهی گلی ها را می گویم.

توی آب را نگاه می کنم. روی دهانش و انتهای دمش لکه های کوچک سیاه پیدا شده. سرم را پایین می آورم و می گویم: نمیر  ماهی ، خوب؟ خواهش می کنم.

گونه‌ام را روی تنگ گرد می چسبانم. از من نمی ترسند. می گویم: نمیخواهم بمیری ماهی. حداقل چند روز صبر کن. نمی بینی چقدر دلتنگم؟  اگر تو بمیری برای من معنی بدی خواهد داشت. خوب شو.

ماهی از ته آب بالا نمی‌آید. روی تنگ خم می شوم و می دانم که کارش تمام است. آهی می کشم و به کارهای روزمره می پردازم. یک ساعت بعد ماهی مرده است. اشک را نمی توانم مهار کنم. برای اینکه دیگران گریه ام را نبینند تنگ را بر می دارم تا آب ماهیها را عوض کنم. تنگ را آرام توی ظرفشویی می گذارم و ناگهان بی هیچ ضربه ای تنگ گرد ماهی ها می شکند! دو تکه‌ی تنگ توی دستم مانده. رد باریک خون از روی انگشتانم جاری می‌شود و روی شیشه می‌لغزد. خیره به سنگریزه های بیرنگ ته تنگ که بیرون ریخته اند نگاه می کنم. چرا؟ ....... انگار اطرافم همه چیز دارد می شکند، می میرد، تمام می شود ... ماهی ها را در ظرف کوچک دیگری می گذارم. سرم را پایین می برم و می گویم: ببخشید که جایتان اینقدر تنگ است.  بعدازظهر تنگ بزرگتری خواهم خرید.

ظرف تازه کوچکتر از آن است که بخواهم سنگریزه ها را هم درون آن بریزم . سنگریزه ها را می شویم و روی روزنامه پهن می کنم. نگاهم به آنها خیره مانده است. انگار همین لحظه‌ی پیش بود که بسته‌ی سنگریزه‌های بیرنگ را هدیه گرفتم. بسته سنگریزه‌های بیرنگ را  و نگاهی گرم را و قلبی گرم را و دستی گرم را... بی اختیار شروع می کنم به شمردن سنگریزه ها : می ماند، نمی ماند، می ماند، نمی ماند، می ماند ....!!!

 به طرزی کودک‌وار و بیهوده خوشحال می شوم و بعداز مدتها لبخندی محو روی لبم می آید. چشمانم را باز می کنم و ...  تحمل کردنش سخت است ... تحمل کردنش سخت است اما ... یکی از سنگریزه ها بیرون روزنامه مانده است.

                                                                        ترز

 

...



از میان خاطراتم

 

مارال دسته‌ی بلند جارو را محکم چنگ زد. صدای خش خش جارو در حیاط مدرسه می پیچید. یک ساعت پیش کارش را شروع کرده بود اما هنوز نصف کار هم انجام نشده بود. تندتر جارو کشید و نفسش هم تندتر شد:« ... هنوز کلاسهای طبقه‌ی دوم مونده، روی میزها رو هم باید دستمال بکشم. یک ساعت دیگه باید در مدرسه رو باز کنم . خدایا کمک کن!»

رقیه خانم توی رختخواب به خود می پیچید. هر روز صبح با کلی بدبختی از جا بلند می شد. تنها کاری که از او برمی آمد چای دم کردن برای معلمها بود. بقیه‌ی کارها را مارال انجام می داد.

مدرسه دو نوبت کار می کرد و نمی شد بعداز ظهر نظافت را انجام داد. تازه کمک به مادر هم بود. درس و مشق هم بود.

مارال صبح ها دو ساعتی زودتر بلند می شد و تمام مدرسه را تمیز می کرد با خودش می گفت :« درست مثل درس پسر فداکار شدم!» سعی می کرد تا بچه ها نیامده‌اند همه‌ی کارها انجام شود. اگر خانم مدیر بفهمد که مادر نمی تواند کار کند چه اتفاقی می افتد؟

این فکر مارال را وادار می کرد که زودتر بلند شود... هیچکس نباید بفهمد که من همه‌ی کارها را می کنم هیچکس ...

هنوز نیم ساعت وقت داشت تا در مدرسه را باز کند. روی زمین زانو زده بود و کف اتاق دفتر معلمان را تمیز می کرد.

یک لحظه چشمش را بست و از اینکه کارها دارد به خوبی پیش می رود از ته دل لبخند زد... اما دیدن قیافه‌ی خانم موحد درست روبه رویش باعث شد که نفسش بند برود.

مارال با سرعت از جا بلند شد و سلام کرد. خانم موحد به جای جواب  با صدایی خفه گفت:« در باز بود »

مارال آهی کشید و سرش را تکان داد. می دانست که خانم موحد زودتر از همه به مدرسه می آید ولی فکر باز ماندن در به ذهنش نرسیده بود. همانطور با درماندگی خانم معلم را نگاه می کرد و هزار فکر جورواجور به مغزش می رسید.

 

 

                              **************

 

خانم موحد در سکوت کامل به حرفهای مارال گوش کرد. بعد سرش را تکان داد و گفت:« پس بگو چرا یه مدتیه درست حسابی به درس و مشقت نمی رسی...»

مارال به التماس افتاد:« خانوم تو رو خدا چیزی به خانوم مدیر نگین ... اگه بیرونمون کنن کجا بریم؟»

خانم موحد گفت:« برو لباس مدرسه ت رو بپوش»

مارال کم مانده بود گریه کند. گفت:« آخه پس اینجا رو کی تمیز کنه؟ شما که حال مادرم رو می دونید . تو رو خدا خانوم ...»

خانم موحد سرش را پایین انداخت و با خشونتی بی سابقه داد زد:« حرف زیادی موقوف! بدو برو روپوشت رو بپوش ... دیگه هم حرف نزن!»

مارال چاره‌ای جز اطاعت نداشت. حق با خانم موحد بود. واقعا در این چندمدت، خستگی و اضطراب باعث شده بود که نتواند درس بخواند. با خودش فکر کرد:« یعنی به خانم مدیر میگه؟»

تمام شب همین سوال را می پرسید و می پرسید و دلش می خواست که جوابش« نه» باشد.

 

        

     ************

 

 فردا صبح زود، خیلی زودتر از آن که مارال بیدار شود صدای زنگ در مدرسه بلند شد.

مارال از خواب پرید پشت در بزرگ آهنی ایستاد و گفت:« کیه کله‌ی سحر؟ مدرسه تعطیله!»

صدایی بلند گفت:« در رو باز کن دختر! موحدم»

مارال ترسید. آرام در را باز کرد. روی موهای آشفته اش دستی کشید و گفت:« سلام »

خانم موحد رفت وسط حیاط . کمی چرخید و بعد بلند گفت:« بدو برو جارو رو بیار!»

مارال با ترس و لرز جاروی دسته بلند را آورد. خانم موحد جارو را گرفت و به مارال گفت:«امروز امتحان فارسی دارید ها . خوب خوندی؟»

مارال که صدایش خفه شده بود گفت:« یه کم»

خانم موحد نفس عمیقی کشید و گفت:« پس برو بخون تا یه صفر گنده جلوی اسمت نذاشتم. از این به بعد هم هر روز همین ساعت میام . خودم همه جا رو تمیز می کنم. تو هم با اون کله‌ی پر از مغزت، مثل همیشه درس می خونی ...»

مارال آمد چیزی بگوید که صدای خانم موحد در آمد:« حرف نباشه! به تو یاد ندادن که با بزرگترت یکی به دو نکنی؟»

دل مارال از شادی تپید. به طرف اتاق کوچک ته مدرسه دوید.. خانم موحد شروع کرد به جارو کشیدن.

خنده ای مهار نشدنی تمام بدن خانم معلم را به پیچ و تاب انداخته و صورتش را سرخ کرده بود. در انفجار بی علت خنده، پشت سر مارال داد زد:« مارال به هیچکس نگی ها ... هیچکس!»

 

-----------------

پی‌نوشت: این خاطره را، که کمی هیئت داستان‌‌وار به آن داده‌ام، قبلا چاپ کرده‌ام. اگر احتمالا جایی آن را خوانده‌اید مرا به سرقت متهم نکنید!

                                                                         ترز

...